من ویک اتاق خسته بنجره ها همه بسته
یک هجوم سرد وغمناک از غمو از دردو غصه خاطرات ضربه شلاق بی وفاییت حکم مرگه
من و یک اتاق تاریک غم توی چشمام نشسته
من ویک تیغ توی دستم با دلی از غم شکسته
رفتی تو بدون غصه قلب من لونه درده
رقص تیغ میون دستام میگه این بایان راهه
می زنم رگ می زنم رگ آره آخرین گناهه
جوی خون جاری رو دستام بشه تا دیگه نبینم
بی وفایی و خیانت از عزیزو بهترینم
اون کسی که توی دنیا بود همیشه نازنینم
رفت به دنبال یه شهوت نمی خوام اینوببینم
یه نگاه به برق تیغو یه نگاه به قاب عکست
که می گه حتی نمیاد سوی قبرم دست سردت
دیگه حتی اثری نیست از منو دلدادگیهام
توی ذهنت گم شدم من با همه دلبستگیهام
می زنم رگ وجود خاطراتت رو تو سینه
می زنم رگ خیالت تا نیاد به دل بشینه
نمی خوام دوباره چشمات وسه من بشه ستاره
میزنم رگ نگاهت تا دیگه تنهام بزاره
با می شم از کنج تاریک بنجره غرق امیده
شعر من بر از حقیقت تو دلم نور سبیده
تو دیگه ارزش نداری که بخوام برات بمیرم
می زنم رگ رگ عشقو تا دیگه تورو نبینم
وقتی دلم برای کسی نمی تپد,
شک می کنم که شاید بیمارم,
شاید که کوچه های دلم تنگ است
یعنی عبور عاطفه ممکن نیست,
شاید که دهلیزهای قلبم ,
خشت و گلی ست .
یعنی که مرگ عاطفه زودرس است.
وقتی دلم به یاد یکی خوش نیست ,
اندیشه می کنم
شاید که استحاله نزدیک است .
وقتی که بی خیال می گذرم ,
هر روز از کنار اقاقی ها,در هستی ِ کذائی ِ خود ,
تردید می کنم.
وقتی دهان غنچه عطشناک است ,
تا قطره آبی در او بچکاند ابر,
وقتی می آید ابر و نمی بارد
وقتی که انتظار می کُشدم ,
تا طبع ِ خاک خوردهء خشکم را ,
در دشتی از سراب بخیسانم
وقتی که غرش رعد می شنوم,
وقتی که ریزش باران را,نمی بینم ,
یعنی بهار نیز دلش تنگ است
یعنی که بر سر برکه ها جنگ است.
وقتی که عاشق پیر سابقه دار ,
در سالگرد عاشقیش ,
می خواهد از حیاط خانهء همسایه
یک شاخه گل بچیند و بگریزد ,یعنی شتاب کن ،
شاید که گل دوباره گران شده است .
وقتی که روبروی خانه تان ,یک عاشق ِ قدیمی ِ دست فروش,
سجَاده پهن کرده ،
دل خود را
می فروشد .وقتی که از کنارش ,
بی اعتنا می گذری هر روز,
وقتی که داد می زند « آی » !
آتش زدم به جانم
اینجا حراج ِ واقعی ِ عشق است ,
اینجا دل ِ شکسته موجود است,
ارزانتر از همه جا,یعنی یکی بخر
من آن شکسته دل ِ قدیم ِ توام .
شاید وقتی برای دل خودم می نویسم جایی برای تو دیگر نیست یا تو را بر باد فراموشی رهسپار دیار خاطره هایم می کنم
هر از چند گاهی به یادت نغمه عاشقانه ای سر می دهم اما این نغمه از آن تو نیست از آن , آن دل شکسته و پر از غم خویشتنی است که بر یاد و خاطره های اندوهناک خویشی می گرید که در خویشش نهان کرده است
خویشی که در من است و نیست در تو هست و نیست , با تو همراه است و می گریزد اما از تو به تو پناه می آورد...
کاش دل شکسته مرا بند زن ملکوتی بود که با صوت داوودیش هزاران پاره پاره این دل رهیده و افسون شده را در کنار می آوردم و با کاشی های آبی رنگ گنبد لاجوردی آسمانیان در کنار هم رنگین تر رنگ دل را می سرشتم!!
ای در تو گریخته ...از هوای بارانی و سهمگین طوفانی , مرا به خاطر آور ...حتی با تنفسی در خاطره های من..
آن لحظه که من ازتو رهیدم از خود گذشتم و دیگر آن دیار را نیافتم ..من بودم و تو ..اما هر دو از هم جدا شدیم من عاشقی شدم در هوای تو و تو بارانی شدی در چشمهای من..پلکهایم را بر هم
می گذارم و تو از چشمانم روان می شوی و بر دامنم فرو می افتی ...آن لحظه که دیگر در کنارم نیستی مرا با پلک بر هم زدنی در یک هوای ابری به یاد آور.!
من یک شکلات گذاشتم تو دستش اونم یک شکلات گذاشت تو دستم
من بچه بودم اونم بچه بود سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد
دید که منو میشناسه خندید
میگفت دوستیم؟گفتم دوست دوست گفت تـــا کجا؟گفتم دوستی که تـــا نداره
گفت تـــا مرگ خندیدمو گفتم من که گفتم تـــا نداره گفت باشه تـــا پس از مرگ
گفتم: نه نه نه نه تـــا نداره گفت: قبول تـــا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی
زندگی پس از مرگ باز هم با هم دوستیم؟ تـــا بهشت تـــا جهنم تـــا هر جا که
باشه منو تو با هم دوستیم. خندیدمو گفتم تو براش تــا هر جا که دلت می خواد یک
تــا بزاراصلا یک تــا بکش از سر این دنیا تــا اون دنیا اما من اصلا براش تــا
نمیزارم نگام کرد نگاش کردم باور نمیکرد میدونستم اون می خواست حتما
دوستیمون یک تـــا داشته باشه دوستی بدون تـــا رو نمیفهمید !!
گفت بیا برا دوستیمون یک نشونه بزاریم گفتم باشه تو بزار
گفت شکلات باشه؟گفتم باشه هر بار یک شکلات میزاشت تو دستم
منم یک شکلات میزاشتم تو دستش باز همدیگرو نگاه میکردیم
یعنی که دوستیم دوست دوست
من تندی شکلاتمو باز میکردم میزاشتم تو دهنم تندو تند می مکیدم
میگفت شکمو تو دوست شکموی منی وشکلاتشو میزاشت توی یک صندوقچه
کوچولوی قشنگ میگفتم بخورش میگفت تموم میشه
می خوام تموم نشه برا همیشه بمونه صندوقچش پر از شکلات شده بود
هیچکدومشو نمی خورد من همشو خورده بودم
گفتم اگه یک روز شکلاتاتو مورچه ها بوخورن یا کرمها اون وقت چی کار
میکنی ؟ میگفت مواظبشون هستم میگفت می خوام نگهشون دارم
تـــا موقعی که دوستیم و من شکلاتمو میزاشتم تو دهنمو می گفتم
نه نه نه نه تـــا نه دوستی که تـــا نداره !!
گذشت روزگاری اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم اون همه رو نگه داشته
اون اومده امشب تـــا خداهافظی کنه می خواد بره اون دور دورا
میگه میرم اما زود برمیگردم من که میدونم اون بر نمیگرده
یادش رفت به من شکلات بده من که یادم نرفته
شکلاتشو دادم تندی بازش کرد گذاشت تو دهنش
یکی دیگه گذاشتم تو اون دستش گفتم بیا این هم اخرین شکلات
برای صندوقچه کوچولوت یادش رفته بود
یک صندوقچه داره برا شکلاتاش هر دوتا رو خورد، خندیدم،
میدونستم دوستی اون تـــا داره اما دوستی من تـــا نداره
مثل همیشه، خوب شد همه رو خوردم اما اون هیچ کدوم رو
نخورده حالا با یک صندوقچه پر از شکلاتهای نخورده چی کار میکنه؟
منتظر نباش که شبی بشنوی
از این دلبستگی های ساده ، دل بریده ام
که عزیز بارانی ام را
در جاده ای جا گذاشتم
یا در آسمان ، به ستاره ی دیگری سلام کردم
توقعی از تو ندارم
اگر دوست نداری
در همان دامنه ی دور دریا بمان
هر جور تو راحتی ! باران زده ی من
همین سوسوی تو
از آن سوی پرده ی دوری
برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست
من که این جا کاری نمی کنم
فقط گهگاه
گمان دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم
همین
این کار هم که نور نمی خواهد
می دانم که به حرفهایم می خندی
حالا هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم
باران می آید
صدای باران را می شنوی ؟
عید من باش گلم
سفره ای باش به اندازه عشق
هفت سینی به بلندای دلت
و مرا دعوت کن
سر آن سفره ناب
ای تو همرنگ گلاب
دعوتم کن به شراب!
آن شرابی که ز انفاس لب تو جاریست
و مرا مست ترین خواهد کرد
عید من باش گلم
تو مرا خانه تکانی کن از عشق!
که ببارد ز دلم
جلوه تازه ترین عید رخت
عید من باش گلم.../
سلام بهانه ی زندگی من ....
دلت تنگ است ..... می دانم !!
قلبت شکسته است ..... می دانم !!
دوری برایت سخت است ...... می دانم !
اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ..... تا برایت بگویم...
بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند....
و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..!
بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت.....
اما گریه نکن ....که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند...
گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد...
بیا و درد دلت را به من بگو...
و مطمئن باش که قول می دهم ارامت کنم...!
با گریه خودت را ارام نکن....
گریه نکن که اشکهایت مرا نا ارامتر می کند..
گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند....
گریه نکن چون منهم مانند تو اشفته می شوم..
می دانی که دوست ندارم ان چشمهای زیبایت رو خیس اشک ببینم ..
ای عزیزم ...
ای زندگی ام ....
ای عشقم .....
اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا ارام خود ارام ارام گریستم...
برای دلی که هنوز در نبود تو ....
و ارام ... ارام می میرد...!
باور کن بغض راه گلویم را بسته است....
اما گریه نمی کنم...
می خواهم برایت فقط بنویسم...
اما تو بگو بهانه ام ...
می خواهم به یاد گذشته .... اما اینبار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم ( به یاد روزهای از دست رفته )
بهانه ام :
بیا و دستهایت را در دستهایی بی روجم بگذار....
و به یاد روزهای اول اشنایی مان دوباره ...ببار ...
این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..!
سرت را بر روی شانه هایم بگذار ...و ارام در گوشم زمزمه کن ...
باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد...
می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد
وقتی دست نوشته هایم را می خوانی ....
اشک از چشمانت سرازیر می شود....
پس برای اخرین بار هم گریه کن....
چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی .....
من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم.....
|
روزی از روز ها ٬ عشق خدا گل کرد و آدم را آفرید. برای خاطر آدم خورشید را از شرق به غرب روانه کرد . لباس فصل ها را به تن زمین کرد و باد ها را نیز عبور داد تا برای آدم نی بنوازند. با این همه باز هم خاطر آدم بی قرار بود . در گوشه های دلش بهانه ای را احساس می کرد. بهانه ای که گاه و بی گاه گوشه ی چشم آدم را غصه دار می کرد. خدا کاری کرد کارستان ! یعنی در یکی از روز های با صفای بهار ٬ هنگامی که شکوفه های سیب همراه نوای نیزار ها مشغول رقص در زیر نگاه طلوع شرقی خورشید بودند و دامن آبی آسمان از رنگ های قرمز و صورتی پر شده بود ٬ ناهگهان آدم احساس کرد در کنار سپیدار های پایین کوهسار ٬ چیزی تکان می خورد. دلش بی قرار شد و به طرف پایین کوهسار دوید. آن پایین موجودی را دید که شبیه خودش بود . نه ٬ زیبا تر از خودش. آدم کمی هول شد . همان طور که نفس نفس می زد ٬ چشمانش با چشمان موجود تازه گره خورد . دست و پایش را گم کرد و در حالی که نمی دانست باید چه کار کند ٬ برای اولین بار گفت : سلام ....!! ؟ موجود تازه هم گفت : سلام . آدم با صدای تازه وارد ٬ وزش نسیمی مهر افزا که تمام کوهسار را از خود بیخود می کرد ٬ احساس کرد. ضربان قلب آدم تند شد و نا خواسته ٬ برای اولین بار سرخی به گونه اش دوید. کمی هم خجالت کشید . سرش را پایین انداخت. آب دهانش را فرو برد و کمی خودش را جمع کرد . سرش را بالا آورد و چشم در چشمان تازه وارد دوخت و با اندکی لرزش که در صدایش بود پرسید : اسم تو چیست ؟ تازه وارد جواب داد : اسم من حوا است ! و آدم در حالی که گوشه ی خالی دلش را کاملا از یاد برده بود گفت : اسم من هم ادم است...... |